تو را می یابم...


by : x-themes

وقتی برایم گفتی، فقط سکوت کردم و شنیدم...

واژه هایت بر دلم می نشست و من من نبودم...

من سرشار از مهر سرشته با وجودت بودم...

نگاهت می کردم و غرق می شدم...

من نه دلبسته ی چشمهایت شده ام...

و نه دلبسته ی نگاهت...

من دلبسته ی قلبی شده ام که از دریچه ی نگاهت،

به آن میرسم...

تو را می یابم...

و در ذهنم آن لحظه هایی را که سر روی شانه هایت گذاشتم

و دست هایت را گرفتم، جان می گیرد...

چه آرامشی داشت...

همان لحظه هایی را می گویم که هیچ کسی نبود...

و من بی هیچ استرسی تو را حس می کردم...

آغوشت...

شانه هایت...

و دست هایت...

می دانستم که رها نمی شوی...

رها از همان رویایی که بی هیچ کسی

فقط با تو ساخته بودم...

 




†ɢα'§ : <-TagName->
برچسب:, |- مبهم -|

ϰ-†нêmê§