وقتی برایم گفتی، فقط سکوت کردم و شنیدم...
واژه هایت بر دلم می نشست و من من نبودم...
من سرشار از مهر سرشته با وجودت بودم...
نگاهت می کردم و غرق می شدم...
من نه دلبسته ی چشمهایت شده ام...
و نه دلبسته ی نگاهت...
من دلبسته ی قلبی شده ام که از دریچه ی نگاهت،
به آن میرسم...
تو را می یابم...
و در ذهنم آن لحظه هایی را که سر روی شانه هایت گذاشتم
و دست هایت را گرفتم، جان می گیرد...
چه آرامشی داشت...
همان لحظه هایی را می گویم که هیچ کسی نبود...
و من بی هیچ استرسی تو را حس می کردم...
آغوشت...
شانه هایت...
و دست هایت...
می دانستم که رها نمی شوی...
رها از همان رویایی که بی هیچ کسی
فقط با تو ساخته بودم...
ϰ-†нêmê§ |